نیایش
معبود!
روزی که به دنیا آمدم ، ،ستاره ها تو را سجده می کردند،زمین زبان به ثنای تو گشوده بود پرندگان عاشقانه تو را می خواندند ،گل ها به لطف تو می شکفتند وپروانه ها به امید بوی خوش تو بر روی گلها می نشستند!
و فرشتگان ؛ برق امیدرا در چشمان توبه وضوح میدیدند !
من از جاده های ملکوت چه پاک و بی ادعا ، مشتاقانه و سبکبار به سوی زمین تو و به امید دیدار همیشه تو آمدم! چه امید واهی و عبثی!
اما... وای که تعلقات زمینی چه زود پای رفتن را کند می کند!
ابر های تیره و سیاه خود بینی چون پرده ای ضخیم هر روز دیدن تو را سخت می کرد!
هر لحظه از تو دور تر و دورتر شدم و چه تنها ست کسی که از تو دور شود!
در آینه فقط خود را می دیدم و برق خود خواهی ها را !
ملکوت را به راستی فراموش کرده ام!
بارها به من تلنگری زدی که هی تو به آسمان نگاهی کن!
پرندگان با نغمه خود برف با سفیدی و پاکی خود وپروانه ها با زیبایی وصف نا پذیرشان
وکودکان با قلب بی آلایششان هر بار مرا به سوی تو می خوانند !
اما چه گوش نا شنوایی! چه قلب قیراندود گرفته ای!
خدا باز آمده ام وتو را می خوانم:
مرا سبب آرامش دیگران قرار ده !بگذار هرجا که تنفر و کینه ایست با مدد تو عشقی بکارم
توفیقم ده که مرهم درد دیگران باشم و بیش از طلب همدردی با آنان همدردی کنم
و هر جا غمی خانه کرده بود وجودم را سبب شادی گردان!
مرا بپذیروقلبم را از مهرت آکنده کن ای مهربان هستی آفرین!
