تبليغاتX
به فردا بیاندیش

به فردا بیاندیش

نیایش

معبود!

روزی که به دنیا آمدم ، ،ستاره ها تو را سجده می کردند،زمین زبان به ثنای تو گشوده بود پرندگان عاشقانه تو را می خواندند ،گل ها به لطف تو می شکفتند وپروانه ها به امید بوی خوش تو بر روی گلها می نشستند!

و فرشتگان ؛ برق امیدرا در چشمان  توبه وضوح میدیدند !

من از جاده های ملکوت چه پاک و بی ادعا ، مشتاقانه و سبکبار  به سوی زمین تو و به امید دیدار همیشه تو آمدم! چه امید واهی و عبثی!

اما... وای که تعلقات زمینی چه زود پای رفتن را کند می کند!

ابر های تیره و سیاه خود بینی چون پرده ای ضخیم هر روز دیدن تو را سخت می کرد!

هر لحظه از تو دور تر و دورتر شدم و چه تنها ست کسی که از تو دور شود!

در آینه فقط خود را می دیدم و برق خود خواهی ها را !

ملکوت را به راستی فراموش کرده ام!

بارها به من تلنگری زدی که هی تو به آسمان نگاهی کن!

پرندگان با نغمه خود برف با سفیدی و پاکی خود وپروانه ها با زیبایی وصف نا پذیرشان

وکودکان با قلب بی آلایششان هر بار مرا به سوی تو می خوانند !

اما چه گوش نا شنوایی! چه قلب  قیراندود گرفته ای!

خدا باز آمده ام وتو را می خوانم:

مرا سبب آرامش دیگران قرار ده !بگذار هرجا که تنفر و کینه ایست با مدد تو عشقی بکارم

توفیقم ده که مرهم درد دیگران باشم و بیش از طلب همدردی با آنان همدردی کنم

و هر جا غمی خانه کرده بود وجودم را سبب شادی گردان!

مرا بپذیروقلبم را از مهرت آکنده کن ای مهربان هستی آفرین!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:45  توسط خماریان  | 

هوای مه گرفته عشق!

امروز، در آسمان عشق ،هوای خرسندی ابریست

امروز، میلی به تماشای شاپرکها نیست

امروز، در صدای مرغ های عشق، اثری از مهر نیست

امروز، روز تشییع عشق از دنیای فانی ست

یادم هست...

آن روز که مهر را تقسیم می کردند

آن روز که سخاوت را تقسیم می کردند

آن روز که راستی را تقسیم می کردند

در زمانی بس کوتاه

دریای چشمانم ،کمترین سهم را برداشت

سهمم رامی طلبم !

 آن را به من باز گردانید!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:13  توسط خماریان  | 

آرزوهای یک مادر برای دخترش!

 به دخترم!

تو کوچه ای هستی که من سالها پیش از آن گذشته ام اما من از آن تو نیستم همان گونه که تو از آن من نیستی

جسمت همیشه کنار من است اما روحت به سویی پرواز می کند که مرا مجال دیدن نیست

اما با این حال رشته ای بسیار محکم هر لحظه مرا به سوی تو می کشد رشته ای از جنس عشق از جنس ناب دوست داشتن

یک مادر چه آرزوهایی برای دخترش دارد!

می خواهم تو چگونه باشی ؟

می خواهم در منظر دید دیگران چگونه به نظر آیی؟

همیشه دوست داشته ام در چشمانت غروری زیبا را بیابم!

بسیار می پسندم چون سایه ای سبکبار در میان مردمان باشی گویی که دیده نمی شوی اما با تمام وجودت از مردم بیاموزی!

زیرا زنان بزرگ به گونه ای رفتار می کنند که گویی همه آنها را زیر نظر دارند!

هرگز به دنبال یک نمونه ایده آل نباش زیرا که همه انسانه ترکیبی از ضعفها و قوت ها هستند

آرزو دارم دوستانی داشته باشی که روح تو را سرشار از دوست داشتن کنند!حتی اگر یکی و آن یکی بهترین بخش هستی وجودی تو باشد

بخوان و بخوان و بخوان و دیگران را دوست بدار با مردم مدارا کن 

از دروغ دوری کن که تو را به برهوت تنهایی می اندازد

برای ضعفها و کم کاری هایت هرگز زن بودنت را بهانه نکن!

و باور کن که لذت های  زندگی دقایق و خاطرات  خوشی است که در کنار آنانی که دوستشان داریم به سر می شود!پس سعی کن همیشه خاطره خوشی برای دیگران باشی!

از جسمت نیز همچون روحت مراقبت کن و خدا را هرگز فراموش نکن که آن قادر متعال همیشه مراقب توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:49  توسط خماریان  | 

ما متهمیم!!

توی کلاسامون چی یاد بچه ها دادیم؟

مدیر ،معلم ،معاونین،مربیان پرورشی همه ما متهمیم!!

شبکه پنج برنامه در استان گزارش از هجوم مامورین به منزل ارازل و اوباش

متهمین که با رفتار خشن ما مورین به مجرمین خطرناک تبدیل شده اند ،بی محکمه ای

و بی حکمی دو زانو با چشمانی بسته در برابر خبرنگاری که گویی قاضی پرونده است

نشسته اند  !دیگر صحبت ها را نمی شنوم !متاثر قطرات اشکم بی محابا سرازیر می شود

خدایا مارا چه می شود؟!

در مدارسمان چه گذشت؟ چه آموختیم؟ که هرروز از آن جنایتکارانی بیرون می آیند !

باور کنیم که یک خطاکار بی خواست پنهانی همه ما هرگز مرتکب گناهی نمی شود!

ما متهمیم بیشتر از آنان که دست به جنایت زده اند! زیرا که ترحمی به قربانیان این اجتماع در حال انفجار نکرده ایم!چنان از آنان سخن می گوییم و چنان با اشتیاق در مراسم اعدامشان شرکت می کنیم که گویی اینان از ما نیستند و با ما بیگانه اند!

اگرآنان اینک افتاده اند،مقصر کسانی  چون ما هستند که قبل از آنان عبور کرده ایم و سنگلاخ ها را از پیش راه بر نداشته ایم ! ما همیشه چون کودکان دل خوش بوده ایم به اندک جوانانی که برایمان مدالهایی از طلا و نقره هدیه آورده اند و هرگز به انبوه فرزندان این خاک پاک که با مشقت روزگار گذرانده اند نیندیشیده ایم!

روزی خواهد رسید ....

 من ایمان دارم، که بیسوادترین مردم این دیارمارا به محکمه برند ومحکوم کنند که وقتی روح زندگی این دیار چون شعله شمعی فرو می  مرد به چه کارمشغول بودید؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:12  توسط خماریان  | 

چرا بعضیا استثنایی اند؟

مادر بزرگم هیچ وقت موهاشو رنگ  نزد،کرم ضد چروک نمی زد،

 حنا و قهوه رو قاطی می کرد و موهای سفیدشو می پوشوند ،بعد ناخن های پا و دستشو رنگ می کرد

اون مدیر نبود رئیس نبود نفر اول چیزی نبود ،جایزه مهمی رو نبرده بود ،ثروتمند نبود،آدم معروفی نبود

شاهزاده قجری نبود !

پوستش سفیدو بدون لک بودو یه خال مشکی کنار لبش اونو دوسداشتنی تر می کرد همیشه یه روسری سفید سرش می کرد زیر چونش یه سنجاق طلایی می زد!

 یه ساک پر لوازم آرایش نداشت

سیاسی نبود تا حالا سینما نرفته بود از موسیقی پاپ سر در نمی اورد روی مبل ننشسته بود نمی دونست اینترنت چیه ماهواره چه شکلیه  دسر پرتقالی خوشمزه تره یا کاراملی !

کتابهای روان شناسی نخونده بود ،اما هیچکس رو حرفش نمی تونست حرف بزنه !

 زیر پیراهنش همیشه یه شلوار گل گلی می پوشید

هیچ نا محرمی تا زنده بود موهاشو ندیده بود، سجاده اش همیشه بوی گلای محمدی میداد،

همیشه از عذاب خدا وقتی نعمتی  رو شکر نکنیم می گفت!

 می گفت: مگه میشه با تلفن احوال کسی رو پرسید؟می شه با یه سالاد از مهمون پذیرایی کرد!

تاحالا رژ نزده بود ومی گفت چرا با مش خودتونو پیر تر می کنید!

وقتی مریض بودیم هیچوقت استامینوفن بهمون نمیدادهمیشه یه عالمه گل و گیاه داشت که دم می کردو با

مهربونی به خوردمون میداد!هیچ وقت غذاش اضافه نمی اومد !

عادت نداشت چند جور غذا بپزه!خودش مربا درست می کرد و ترشی هاشو مثل آش نذری به همه میداد!

وقتی مریض شد اجازه نداد کسی کارهاشو بکنه!آرزو می کرد با یه تب و یه مرگ راحت بشه !

وقتی مرد غوغایی شد !تازه اون موقع فهمیدیم چیزی که اونو استثنایی کرده بود مهربونی و عشقی بود که به همه داشت ! اون عاشق خدا بود! عاشق خلق خدا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:18  توسط خماریان  | 

ترس ؟!

به آینه زل می زنم وبا دست موهای سفید شده رومی شمارم انگار توی این ماه پیرتر شده ام !

عقلم هم با موهام رو به زوال رفته !

چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم! پاهام از  یه طرف میره و دستهام توی خونه جا می مونه ! گاهی چشمهامو با خودم بیرون می برم و مغزم تو خونه میخوابه!

زبونم از یه چیز حرف می زنه و دلم دل نگرون یه چیز دیگه اس!

رگهام مثل موها مش کرده سرم هر روز درازتر می شه و بیرون از بدنم تند تند می زنه !

افسار قلبم از دستم در رفته و اگه این حصار استخوانی دورش نبود معلوم نبود سر از کجاها در می اورد!

هنوز نمی دونم این همه تشویش از کجا توی دلم خونه کرده !

از چیا می ترسم بشمارمشون ؟ زیادن!!

 تا حالا خیلی بهش فکر نکرده بودم! مرگ؟ شاید! پیری ؟  احتمالا!   بیماری لا علاج؟   نمی دونم! مار ؟

خیلی !خشونت و جنگ؟ زیاد!  زلزله وویرانی؟ خیلی!

شاید مثل حیونهایی که وقوع زلزله رو زودتر حس کرده می خوام زودتر یه جای امن برای خودم پیدا کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:12  توسط خماریان  | 

الهی...

الهی!

شادی ها از وجود توست

چون تو معشوقی کجا توان جست

چراغ بصیرت را تو در دلمان روشن می کنی

همه کارها را تو به سرانجام می رسانی

تنها توهستی ووجود ما زیادی ست

از وجود ما جفا خیزد و بلای آسمانی

بود تو همه عطاست

 ای خوبی همیشه آشکار

ای بخشنده همیشه حاضر

شادی را در وجودمان دوباره بدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 18:21  توسط خماریان  | 

دلداده مهر

سرم رو پاهای پیر مادر بزرگه،شب قبل خودمو به خواب زدم تا پیش اون بخوابم!حالادارم خودمو براش لوس می کنم تا او بیشتر قربون صدقم بره !

مامانی برام قصه می گی!

قصه ی چی رو بگم؟

قصه عشق ماه و خورشید که شب عید توی بالکن برام گفتی!

کمی فکر می کنه تا یادش بیاد ،کلک توکه همشو حفظی دوباره می خوای من برات بگم !

آره مامانی ،آخه شما خیلی قشنگ می گی!

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود

ماه دلشو داده بود به مهر یعنی عاشقش شده بود ،اما هیچ وقت نمی تونست صورت قشنگ خورشید  وببینه

چون کار ماه شبها بود وکار خورشید روزها

گفتم مثل کار مامان من که بعضی شبها تو بیمارستان می مونه!

با خنده گفت: آره خوشگلم!

ماه یه شب تصمیم می گیره که خورشید وببینه آخه دیگه صبرش سر اومده بود!

اما نصفه های  شب که میشه خوابش می بره ،روز میشه و باز خورشید میاد اون باید زود بره

ماه خیلی فکر میکنه خیلی قصه می خوره تا بلاخره یه فکر خوب به ذهنش می رسه!

آخ مادر بزار سرتو بلند کنم ،پام خواب رفته!پاشو جابجا می کنه من دوباره سرمو روی اون یکی پاش می زارم!نفسی بلندی می کشه و ادامه میده:

ماه ستاره زهره ومامور می کنه  ومی گه:به عشقی که به آسمون داری قسمت می دم که منووقتی که خورشید داره میاد بیدار کنی!

زهره قسم می خوره که ماهوبیدار کنه!

بلاخره یه شب زهره خبر نزدیک شدن خورشیدو به ماه میده !

ماه صورتشو تمیز می کنه دستی به چاله چوله های صورتش می کشه و به استقبال مهرش می ره!

وراز دلش و با خورشید در میون می زاره دلبری می کنه براش زبون می ریزه و قربون صدقش می ره و انقدر حرف می زنه که خورشید یادش می ره که باید بره!

مردم منتظر روشن شدن زمین هستن ولی آسمون تاریکه !

ماه و خورشید کارشونو فراموش کرده بودن!

آخه عاشق هم  شده بودن!

 خورشید دیر میاد از اون به بعد مردم این شب بلند و جشن می گیرن  دور هم جمع میشن شیرینی می خورن و به آسمون نگا می کنن تا ماه  وخورشید و که فقط سالی یه بار همدیگرو می بینند تو آسمون تماشا کنن!

مامانی یادم اومد شب یدا این قصه رو گفته بودی!وقتی همه فامیل اینجا بودن!

 

حالا سالهاست مادر بزرگم به آسمون رفته تا برای بچه های آسمونی قصه بگه !

من یه معلمم و وقتی هرسال به شب یلدا می رسیم این قصه رو برای شاگردام تعریف می کنم اونا با خنده های ریز وقتی به کلمه عشق می رسم همدیگرو نگاه می کنن و لابد با خوشون فکر می کنن معلممون از چیزایی حرف می زنه که نباید حرف بزنه!

صداشون در نمیاد اما نگاهشون همه چیزو می گه!سکوت کلاسم به من می گه که دارم کم کم قصه گوی خوبی می شم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:22  توسط خماریان  | 

مشغول خوندن کتاب کمدی الهی دانته هستم شبها، با ویرژیل عقلمدار به دوزخ میرم

باید بگم به خودم امیدوار شدم که اهل دوزخ نیستم مگه جناب دانته گناههای جدیدی دوباره بنویسه!

راستش دلم سوخت برای ابن سینا که دانته اونو توی دوزخ اورده بود شاید جناب دانته نمی دونسته که بوعلی یکی از عاشقای واقعی پروردگار بوده اصلا با مصیبتایی که بو علی ما برای ادامه کارش کشیده بوده آشنا نبوده!

از این جمله ای هم که سردر جهنم نوشته اند خیلی خوشم اومد! (چون به این وادی آمدید دست از هر امیدی بشویید)

 شاید هم بشه این جوری تعبیر کرد وقتی ناامید شدی در دوزخی!

دانته حتی اونایی رو هم که به دیگران کاری نداشته اند و فقط به فکر خودشون بودند وخودشونو پاییدند و کوششی برای گزینش خیر و شر نکردن در دوزخ قرار داده!

یه چیز دیگه هم که ناراحتم کرد، اینه که چرا تا حالا کمدی الهی ایرانی که ده هزار سال پیش از دانته نوشته شده نخوندم و از اون بدتر اصلا نمی دونستم که همچین کتابی هم وجود داره

کتاب ارداویراف نامه از آثار معروف زرتشتی است توصیه می کنم پیدا کردید حتما بخونید

نترسید مطمئن باشید شما از دوزخیان نیستید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:42  توسط خماریان  | 

نقاشی...

مدادم را بر می دارم بهشتی می کشم زیبا وبه آرامی واردش می شوم

چه می بینم!قبل از من ذهنم جهنمی کشیده است که شادی و رنج در هم آمیخته اند

من ناکامی را گزینش کرده ام!

آیا پدر و مادر اجتماع متهمند؟نه...!

فقط ،منم که راهی را به اشتباه پیموده ام!

امید دارم دوباره راهم را بیابم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:37  توسط خماریان  |